روزهایی که گذشت

   دو وروجک نازم  انقدر سرگرمم کردند که کمتر وقت میکنم به وب بیام و به شما دوستای با محبتم سر بزنم . پسر کوچولوی مامان هزار ماشالا شیطون بلایی شده که احتیاج به مراقبت بیشتری داره و همه وقتمو  پر میکنه . عکسهاشو که ببینید متوجه میشید چی میگم. البته دختر گلم که قربونش برم خیلی کمکم میکنه.ماچقلب

از روزهای عید بگم براتون که بر خلاف برنامه هایی که داشتیم گذشت . دخترم که از قبل عید سرما خورده بود ، هر روز بدتر میشد و تازه به آبتین هم سرایت کرده بود . این مسئله باعث شد مسافرتمون به شمال ، خونه آقا جون ( بابای خودم ) رو کنسل کنیم .

بعد از کلی دکتر ودارو وسیتی اسکن .تشخیص داده شد که لوزه سومش خیلی بزرگ شده و باید جراحی بشه . یه مدتی دارو مصرف کرده تا سرماش  خوب بشه و آماده بشه برای عمل. توی این مدت خیلی به دخترم سخت گذشت .کلافه

تا هفته قبل که عملش کردیم .روز خیلی  سختی رو پشت سر گذاشتیم فقط خدا میدونه چی کشیدم دیدن دخترم روی تخت  بیمارستان بد ترین خاطره زندگیم بود.نگران

ما از قبل آوینو برای عمل آماده کرده بودیم و کلی براش توضیح دادیم . ولی وقتی خواست لباس عمل بپوشه محکم بغلم کرد و گفت مامان تورو خدا پیشم بمون . قربونش برم ترسیده بود .  منم به سختی  خودمو کنترل میکردم تا دلداریش بدم . بیشتر بابا مسعود آرومش میکرد  . پرستارا وقتی بی تابی شو دیدن گفتن که امروز دکترت نمیآد و فقط عکس میندازیم . تا اینکه آروم شد . چون قبلا عکس انداخته بود . حتی موقع سرم هم اذیت نکرد فقط سوالاتش تمومی نداشتسوال که چرا این بار برا عکس سرم میزنن؟؟؟ که بابا مسعود هم بهش گفت آخه این عکس رنگیه !!!!!نیشخندخنده

 یا وقتی وارد اتاق عمل شد تا جلوی در که باهاش بودیم پرسید چرا اینا لباس سبز پوشیدن و ماسک دارن و...متفکر بعد دست پرستارو گرفت ودر حالی که باهاشون حرف میزد که اسمش چیه و چند سالشه رفت .  الان که  اون لحظه یادم میآد قلبم به طپش می افته و بدنم سست می شه .  تا یکساعت ونیم بعد که آوردنشنگراناسترس

واااااااااای  از اون  لحظه ای که خواست به هوش بیاد.  عکسل العمل بدی داشت و خیلی بیقراری میکرد . چند  ساعت طول کشید تا کمی آروم شد . دیگه نمیخوام از جزئیاتش بگم که ، وقتی یادم میآد حالم بد میشه.ناراحت  خیلی سخت بودو خدا رو شکر که گذشت . الان دخترم حالش بهتره و همش بستنی میخوره و تا یک هفته هم نباید حرف یزنه  . هر کاری داشته باشه با اشاره بیان میکنه .  دلم تنگ شده برای صداش .گریه

چند تا عکس ببینید 

 

خواهر وبرادری که عاشق همدیگه اند   



این عکسهای قبل از عملشه که فک میکرد میخواد عکس بندازه 



الهی دیگه هیچ وقت اینجوری نبینمت . دورت بگردم عزیزم 

 

بقیه عکسها رو پستهای بعدی ببینید .  

/ 6 نظر / 46 بازدید
مامان ثمین

سلام من مامان اعظم ثمين و آوین هستم ایشالله همیشه خودتون و بچه هاتون سلامت باشید از اسفند ماه که ثمين وبلاگتون رو دیده زیروروش کرده جاییش نمونده که ندیده باشه جدیدا هم یه وبلاگ براش درست کردم که مثل شما کارهای آوین خواهرش رو توش می نویسه خیلی از رفتارتون با آوین خوشش میاد و تقلید میکنه اسم وبلاگش رو گذاشته ثمين و آوین گلهای همیشه بهار

مامان گلی

الههههههههههههی .قربونش بشم انشالله دیگر هیچوقت مریض نشه دختررنانازمون.[ماچ] این ورجک بامزه چی میگه قربونش[قلب]

میترا

خدا رو شکر که مشکل خاصی نبوده. ولی می فهمم چه حالی داشتی. عزیییییییییییییزم این دو تا خوشگل ها رو ببین[ماچ]

مامان دنی جون

وای مامانی چه روزهای سختی داشتین خدارو شکر که عملشون به خیر گذشت و خوب شدن [هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]

مامان آرشیدا کوچولو

سلام مهربونم دلم برا وروجک ه خیلی تنگ شده بود مامان مهربون [قلب]

FaTiMa

قابل توجهتون: تپش نه طپش...!!!!!!!!!!!!!!![زبان] راستی میدونستی دخترت خیلی خوشگله؟؟؟ جدی میگما!!! خیلی به دل میشینه.... ان شاالله همیشه سالم باشه... هم اون هم نی نی کوچَلو...[قلب] هم شما و همسر محترمتون...[لبخند]