مهمان های عزیز شمالی

 با اومدن عزیز جون وآقا جون (مامان وبابای خودم) وهمینطور خاله مریم وعمو مهدی و دختر نازشون محیا حسابی سرمون گرم وشلوغ شده بود . آوین خیلی خوشحال بود چون همبازی پیدا کرده بود و همش با آقا جون و محیا سرگرم بود . وقتی محیا به دنبالش می دوید و آمین آمین صداش میکرد خیلی خوشش می اومد و لذت میبرد . محیا 17 ماهشه وفقط میتونه کلمه بگه . کلمات زیادی هم بلده و خیلی هم خوشکل و بامزه بیان میکنه.  مخصوصا وقتی میگه خالی(خاله) ، یا هر چیزی که بهش میدادیم میگفت میسسسسسسسی . قربونش برم .ببینید این عروسک ما رو .

 ناگفته نماند دخترم چند روزی هم به شدت مریض شده بود تا حدی که مجبور شد سه تا آمپول پنی سیلین وکلی دارو مصرف کنه . ولی با وجود محیا و بقیه روحیش خیلی خوب بود وخدا رو شکر زود خوب شد .

وقتی خاله مریم وعمو مهدی حرف رفتن میزدند دختر نازم خیلی ناراحت میشد . تا دید خاله مریم داره چمدونشو میبنده اومد وبهم گفت (( مامان دلم درد میکنه !! گفتم چرا؟؟؟؟؟ گفت اولا ناراحتم ، دوما  خاله مریم میخواد بره ، سوما  محیا رو خیلی دوست دارم ، اگه بره من چیکار کنم)) و زد زیر گریه و این کارش باعث شد بغض منم بشکنه وکلی توی بغل همدیگه دور از چشم بقیه گریه کردیم . چیکار میشه کرد .دلتنگی زیباست . یادگاریست از آنان که دوستشان داریم واز ما دورند... بگذریم.

بعد از اینکه خودش یه کم آروم شددوباره اومد پیشم و گفت (( گریه نکن ، قربونت برم ،کی مامان خوشگلمو ناراحت کرده  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)) .اینجاست که میگن هر کی دختر داره ، همه دنیا رو داره . فدات بشم زندگی مامان . 

(ما دوتا دختر خاله ) کنار مقبره دانیال نبی . فدای دخترم بشم که اینجا حالش زیاد خوب نبود.

                   

بالاخره محیا جون ما با مامان وباباش  بعد از ده روز خوب وخوشی که با هم داشتیم وحسابی هم بهشون عادت کرده بودیم از پیش ما رفتند . ولی عزیز جون و آقا جون  بیشتر پیش ما موندند . تا دخترکم زیاد دلتنگ نشه .این وروجک هم کوچکترین فرصتی رواز دست نداد وتمام این مدت آقا جون رو به بازی گرفته بود هر بازی که دلتون بخواد .قایم موشک ، خاله بازی ، دکتر بازی ، به قول خودش تیچر بازی و...... 

بابای مهربونم به حرفش گوش میداد وباهاش همکاری میکرد . تا میگفتم آقا جون و اذیت نکن ، میگفت اشکال نداره ، بذار راحت باشه . .قربونت برم بابای  خوبم با این همه مهربونی . خلاصه اینکه این روزهای گرم وپر سرو صدا هم  بعد از 25 روز با رفتن عزیز جون وآقاجون به پایان رسید وبه قول آوین دوباره تنها شدیم..

  

اینجا باغ عمو سعید و اینم محیا که عاشق تاب بازیه و وقتی میشینه میگه تاب تاب ابازی . 

.

 

.

 

 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
یاسمین

ایشاله در کنار مهمونای عزیزتون خوش بگذره،که مطمئناً میگذره.ولی رفتنشون خیلی بده چون بچه ها زود به مهمونا علاقه پیدا میکنن و از رفتنشون،طفلیا خیلی ناراحت میشن.خوش به حال آوین که کلی با آقا جونش بازی کرده[ماچ] دوست خوبم به یه مسابقه دعوت کردمتون به من یه سر بزن[گل]

یاسمین

ایشاله در کنار مهمونای عزیزتون خوش بگذره،که مطمئناً میگذره.ولی رفتنشون خیلی بده چون بچه ها زود به مهمونا علاقه پیدا میکنن و از رفتنشون،طفلیا خیلی ناراحت میشن.خوش به حال آوین که کلی با آقا جونش بازی کرده[ماچ] دوست خوبم به یه مسابقه دعوت کردمتون به من یه سر بزن[گل]

ستاره

واااااااای منم بچه بودم مهمونامون می خواستن برن غم عالم میشست رو دلم...کاملا درک می کنم چه حسی داره اما خداروشکر خدا عادت رو به انسان داده رفتن مهمونا یا برگشتن ما از مهمونی در کودکی منو یاد غروب جمعه میندازه که قرار بود فرداش بریم مدرسه و ... دیگه بقیشو خودتون می دونید... با آرزوی روز های پر از شادی[گل]

مامان آرشیدا کوچولو

واقعا دختر ها فرشته اند هر کی دخمل داره غم نداره [قلب] وای شه دخمل خاله های جیگری این دوتا [ماچ]

مامان آرشیدا کوچولو

عزیزم حتما آرد و یک قاشق شکر و کمی نمک و مایه خمیرو روغن و بعد کم کم آب و شیر رو اضافه میکنم یه یک تا دو ساعت میمونه پف میکنه میاد بالا بعد خمیر ورز میدم و کف تابه روغنی پهنش میکنم

الهام مامان آوینا

اعظم جوووووووون ممنون از این ژستت....... واقعا دلم را بردی به سمت دانیال نبی.............. یادش بخیر بردیم به دوران دبیرستانم... یه بار با بچه های مدرسه تو دبیرستان اومدیم اونجا... شنیدم که انگار اب از روی قبر رد میشه..... من زمستون فقط به خاطر سماخوردگی هاش و مریضی هاش بدم میاد ...هر جا میری سرماخوردن... دختر کوچولوی ناز من هم متاسفانه دچار سرماخوردگی ویروسی شده... هنوز فرصت نکردم ژست 11 ماهگیش را براش بگذارم....

الهام مامان آوینا

اعظم جوووووووون ممنون از این ژستت....... واقعا دلم را بردی به سمت دانیال نبی.............. یادش بخیر بردیم به دوران دبیرستانم... یه بار با بچه های مدرسه تو دبیرستان اومدیم اونجا... شنیدم که انگار اب از روی قبر رد میشه..... من زمستون فقط به خاطر سماخوردگی هاش و مریضی هاش بدم میاد ...هر جا میری سرماخوردن... دختر کوچولوی ناز من هم متاسفانه دچار سرماخوردگی ویروسی شده... هنوز فرصت نکردم ژست 11 ماهگیش را براش بگذارم....

میترا

خوشحال شدم که عزیزانت پیشت بودن و ناراحت که دوباره تنها شدین. دوری خیلی سخته