پایان هشت ماهگی

امروز پایان هشت ماهگی آوین جونم بود  ( فداش بشم )توی این ماه خیلی چیزا یاد گرفت  از گفتن م من ( مامان ) و ب به  ( بابا )  گرفته یا بای بای کردن با  اون دستهای کوچولو و قشنگش  . البته هر موقع بهش می گیم نی نای  نای  اینم دستاشو  تکون می ده  .

از اول این ماه هم خودش با تکیه به هر چیزی بلند می شه روی پاهاش . کم کم با یه دست تکیه می داد

جدیداً یاد گرفته دستاشو برای چند ثانیه ول می کنه . هنوز هم دندوناش در نیومده 

و براش خیلی سخته اینقدر که گوشاش رو از درد می کشه 

تازه وروجک هر موقع باباش بهش میگه بیا بغلم سریع می پره توی بغل باباش چیکار کنم دیگه

دخترم بابائی شده .

یه چیز جدیدش هم اینه که هر موقع در خانه را باز می کنیم برای بیرون رفتن اینقده ذوق می کنه که نگو

نه اینکه از آهنگ خوشش میاد تبلیغ لی نانچی رو که می شنوه  تمام هوش و حواسش می ره برا تلویزیون .

حالا عاشق خاله شادونه و عمو جغد دانا و گوگوجی  و رنگین کمان  ( پنگول و پنبه ) شده  ...

/ 1 نظر / 4 بازدید
خاله سارا

سلام خاله خون ای خداااااااااا جیگرتو بخورم که این همه کار بلدی فدای اون دستات بشم الهی دلم برات یه ذره شده دیگه واجبه که یه سر بیام دزفول اخ که چقد دلم هواتو کرده فدای اون خنده هالت بشه خاله که فقط از پشت تل میشنوم یه دنیا میبوسمت