مهمونای عزیز از شمال

 

آقاجون ،خاله ها و بقیه شیرین زبونی میکنه که خاله اکرم و زن دایی فاطمه نتونستن طاقت بیارن و اومدن دزفول . راستی خاله هاجر (دوست مامانی ) هم اومده بود . جاتون خالی خیلی خوش گذشت دختر خوشگلم حسابی سرگرم شده بود کلی زن دایی وخاله اکرمشو به بازی گرفته بود .هی میگفت

(( زن دایی فاممه ،خاله ارکم بیا قامم بشیم بعدش بدو بدو بازی کنیم ))

 فداش بشم منظورش قایم موشکه شبها هم تا دیر وقت بیدار بود و میگفت

(( میخوام پیش خاله بخوابم برام داستان بگه ))

به زور راضیش میکردم بره تو تختش . زن دایی فاطمه هم تا میتونست از تموم حرکات وحرفهاش فیلم گرفت تا ببره برای بقیه که خیلی  دلتنگ آوین جون هستند . بعد از یک هفته وقتی می خواستن برن عسلکم کلی گریه کرد و میگفت (( منم بیام باهاتون )) بلند بلند گریه میکرد و میگفت (( پس من چی ، برم شمال )) یه جوری که اشک من رو هم در آورد .

خلاصه بعد از کلی خرید کردن و دور زدن خونه مامان جون و عمه مهناز راضی شد بیاد خونه ولی تا چند روز بهونشونو می گرفت .

وقتی با عروسکهاش بازی میکنه به عروسکهاش میگه (( خاله هاجر گفته جیگرتو بخورم )) یا شعر میخونه

تاب تاب عباسی         خدا خاله هاجر ، زندایی فاممه ، خاله ارکمو نندازی

اگه میخوای بندازی      بگل ( بغل ) مامانی بندازی

نازنین من

/ 1 نظر / 15 بازدید
ندامامی شایان

سلام عزیزم ....ماشالا چه دخمل نازی [بغل] می بینم که با هم همشهری هستیم هاااا......د.ز.ف.و.ل....[پلک][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]