تعطیلات نوروز

براتون بگم از عید امسال که دقیقاً روز سال تحویل خاله اکرم ، عمو رضا و عطی جون و داداشی اومده بودن خونمون یه هفته ای خونمون بودند ، خیلی به ما خوش گذشت . با هم رفتیم شلمچه ، آبادان و خرمشهر و ...

ملوسک منم از اینکه دوروبرش شلوغ بود خیلی خوشحال بود کلی با عطی جون و داداشی بازی می کرد و بقیه از شیرین زبونیش لذت می بردند .

این وروجک ما دیگه بزرگ شده و حرفهائی که تا حالا به زبان بچه گانه می گفت خودش درستش و میگه . از اونجائیکه تنهائی بازی میکنه و همیشه حوصله اش سر میره توی کانون امید ثبت نامش کردیم . حالا اون محیط رو خیلی دوست داره و خیلی زود با اونجا رابطه برقرار کرده و برای رفتن به اونجا لحظه شماری می کنه میگه (( مامان بریم مهد کودک دلم برا خاله سارا تنگ شده )) . خاله سارا مربی مهد کودک آوین هستش . اوووووووووووووووووووووووووووووه راستی توی این هفته دخترخاله آوین که بقول خودش تو دل خاله سمیه بوده بدنیا اومده بابا مامانش اسمشو گذاشتن بهار . اگه عکسش آماده شد حتماً توی وبلاگ نشون میدیم .

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید