خانواده

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم  - اووه !! معذرت میخوام . من هم معذرت میخوام . دقت نکردم ...
ما خیلی مؤدب بودیم ، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم .

اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم .

کمی بعد ازآن روز ، در حال پختن شام بودم .  دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم و تقریبا انداختمش . با اخم گفتم : ”اه !! ازسرراه برو کنار“ 

قلب کوچکش شکست و رفت . نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم .

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت : وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی . برو به کف آشپزخانه نگاه کن . آنجا نزدیک در، چند گل پیدا می کنی  .

آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است . خودش آنها را چیده  .صورتی و زرد و آبی . آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه . هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی .


در این لحظه احساس حقارت کردم ، اشکهایم سرازیر شدند . آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم . بیدار شو کوچولو ، بیدار شو . اینا رو برای من چیدی؟ گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم نمی بایست اونطور سرت داد بکشم .


گفت : اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان . گفتم : من هم دوستت دارم دخترم و گلها رو هم دوست دارم خصوصا آبیه رو .


گفت : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو  ...

/ 3 نظر / 17 بازدید
مامان گلی کیمیا جون

خوشبه حال آدین جون آدم بزرگهامیرن شمالسر شوغ میان .منم شمالیم قدیما وقتی میرفتم 2,3ماهی شمال میمندم ولی حالا بچه بزرگ شدن .ساتی یکبار میریم وباعجله یک هفته ای برمیگردیم وحسرت سالهای گذشته رامیخوریم

زهره مامان آریان

وای دلم گرفت.عجب متن جالبی بود.من هم خیلی وقتا این کارو کردم[ناراحت][گریه]