آوين مشعل چی
سرخی عشق در زلالی آب 
قالب وبلاگ

اواخر شهریور بود که از شمال برگشتیم . جاتون خالی هوای خنک ، طبیعت زیبا ، کوه ، جنگل ، دریا و هر از گاهی مسافرت چند روزه به جاهای دیگه باعث شد ...

برای دیدن ادامه مطلب و همچنین عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید


اواخر شهریور بود که از شمال برگشتیم . جاتون خالی هوای خنک ، طبیعت زیبا ، کوه ، جنگل ، دریا و هر از گاهی مسافرت چند روزه به جاهای دیگه باعث شد خیلی به ما خوش بگذره و بیشتر از همه به وروجک ما که یه همبازی پیدا کرده بود وحسابی سرگرم شده بود . تمام روز مشغول بازی کردن با مهنا جون (دخترداییش) بود . مهنا با وجود اینکه بزرگتر از آوینه خیلی بهش علاقه داره و باهاش سازگاره و کلی شعر وجملات کوتاه انگلیسی که از کلاس زبان یاد گرفته بود رو به آوین هم یاد میداد .

جنگل شمال

خلاصه اینکه این وروجک ما آنقدر مشغول بازی بود و بهش خوش می گذشت که تا می گفتیم می خوایم بریم دزفول ، گریه میکرد و میگفت (((حالا من چیکار کنم ، نمی خوام بریم ، من خونه با کی بازی کنم ، اگه ما بریم مهنا تنها میمونه ، بمونیم همین جا .ببین خونه آقاجون درخت داره ولی خونمون درخت نداره . مامان تورو خدا....))) خیلی خوشحال میشم از اینکه میبینم آنقدر قشنگ احساسات کودکانه اش را بیان می کنه و تو تصمیم گیریهامون شرکت میکنه و نظرشومیده . قربونت برم مامانی با اون دنیای قشنگ کودکانت .

جنگل شمال

تواین مدت ، سفرهای چند روزه به شهسوار ورامسرداشتیم و بعد از اون چند روزی هم به شاهرود خونه عمو رضا ( دوست بابایی مسعود) رفتیم.آوین عمو رضا (به قول آوین عمو رضا شاهرودی) رو خیلی دوست داره .همچنین آوازهایی که براش می خونه . حسابی با آریا جون (پسر عمو رضا) دوست شده بود و باهاش بازی می کرد .

دریای شمال

بعد از یک ماه که خواستیم برگردیم آنقدر بهونه گرفت والتماس کرد بمونیم که بابایی مسعود مجبور شد به خاطر یه سری از کارهاش خودش تنها برگرده بعد از اون ، زرنگ خانم ما روزها بازی میکرد و شبها تو رختخواب بهونه بابایی رو میگرفت که (((دلم برا بابام تنگ شده ودارم برای بابام گریه میکنم و...)))

وقتی هم بیدار میشد می گفت (((خواب بابامو دیدم . مامانی وقتی خواب بودم  صدای بابا مسعود شنیدم . به بابایی بگو بیاد ولی همین جا بمونیم))) تا بیست روز بعد که بابایی مسعود دوباره برگشت بالاخره بعد از گذشت دو ماه بر گشتیم خونه البته همچنان با نارضایتی وروجک .

جنگل شمال

تا الان که تقریبا یک ماه از اومدنمون میگذره این آوین کوچولوی ما همش بهونه میگیره که دلم برای مهنا جون تنگ شده ، بریم خونه آقاجون . پشت تلفن براشون کلی شیرین زبونی میکنه که من اومدم خونمون وشما نمی تونید منو ببینید و راهمون دوره و نمی تونیم بیام وجالبتر اینکه چند روز پیش یک  برنامه تلویزیونی داشت نگاه می کرد که یکدفعه گفت ((( مامانی وقتی این آهنگو گوش میدم دلم بیشتر برای مهنا  تنگ میشه ، ببین اشکام اومده براش))) بعد با لحنی اعتراض آمیز میگه ((( مامان چرا نمی ریم خونه آقا جون ))) 

جنگل شمال

منم نمی دونم چیکار کنم با این همه دلتنگیییییییییییییییییییییییییی .

[ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آوین ما در روز 26 شهریور ماه 1387 در بیمارستان نبوی شهر دزفول بدنیا اومد آوین در زبان اوستا به معنای زلال مثل آب و در زبان کردی به معنای عشق آمده است
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب