آوين مشعل چی
سرخی عشق در زلالی آب 
قالب وبلاگ

قند عسلم مدتیه یاد گرفته هر حرفی که میخواد بزنه اول میگه (یه چیزی بگم ؟؟؟؟؟.) یا میگه ( یه فکری به ذهنم رسید).یه نمونه از این فکرهاش اینه که خیلی کارتون دوست داره و من اجازه نمیدم تمام وقت بشینه به تماشای کارتون ، میآد ومیگه (یه چیزی بگم ؟؟؟؟؟) میگم خب بگو. میگه (یه فکری به ذهنم رسید که من  کارتون ببینم و شما برام آبمیوه بیاری!!!!!!!!) تا نگاش میکنم که بگم نههههه....

چشاشو شیطون میکنه ومیگه (مااااماااان .یه کوچولو) بعد نوک انگشتشو نشون میده ومیگه( ببین انقدر) منم در برابر شاهزاده خانوم تسلیم میشم .

تازه !!!!! هر وقت کاری میکنه واز دستش عصباتی میشم وقتی با اخم وناراحتی باهاش حرف میزنم که چرا اینکار رو کردی و...، تو چشام زل میزنه و خوب به حرفام گوش میده بعد میگه (  حالا قیافتو اینجوری نکن . دلت میاد سر دخترت داد بزنی ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا من نمی دونم چرا اینطوری شدی؟؟؟؟؟) خندم میگیره وبرای اینکه خنده هامو نبینه ،رو مو بر میگردونم وازش دور میشم . اونوقت با صدای گرفته ای میگه (باشه !!!!! سر دخترت داد بزن .نمی بینی من بچم!!!!!!!!!!)

بعد از چند دقیقه هم خودش میآد منت کشی ومیگه( مامان انقد ردوست دارم ) بعد بغلم میکنه و میگه (بخشیدی منو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)             

قربونت برم خوشمزه مامان و بابا

[ دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

بعد از یک ماه که شمال بودیم قسمت شد و یه سفر سه نفره به مشهد رفتیم . دخترم بار اولش بود که سفر مشهد رو تجربه می کرد به قول خودش که به همه میگه (( مش آوین شدم )) وقتی توی حرم چادر گل گلیش رو رو سرش کردم مثل یه عروسک شده بود قربونش برم راه میرفت و من و بابا مسعودش هم قربون صدقش میرفتیم . کلی هم سوال در مورد حرم و امام رضا و شلوغی و صحن هائی که شبیه هم بودند می پرسید که من و بابا مسعودش به کمک هم جواب سوالاش را می دادیم .

دخترکم توی شلوغی و گرمای هوا پا به پای ما راه میومد و اصلا هم اذیت نمی کرد وقتی خیلی خسته شده بود گفت مامانی اعظم اینجا چرا شبیه همدیگه است چرا خیابون رو نمی بینیم که بریم خونه ؟

توی این مدت خونه یکی از بستگان بودیم با اینکه بچه نداشتند حسابی آوین باهاشون جور شده بود و با شیرین زبونیهاش سرگرمشون کرده بود . یه روز هم خونه دوست خودم دعوت بودیم که آوین حسابی با بچه های خاله محبوبه دوست شده بود .

نازنین و مهرآنه (دخترهای خاله محبوبه ) و آوین

خلاصه توی این یه هفته ای که مشهد بودیم خیلی خوش گذشت . 

[ جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم  - اووه !! معذرت میخوام . من هم معذرت میخوام . دقت نکردم ...
ما خیلی مؤدب بودیم ، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم .

اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم .

کمی بعد ازآن روز ، در حال پختن شام بودم .  دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم و تقریبا انداختمش . با اخم گفتم : ”اه !! ازسرراه برو کنار“ 

قلب کوچکش شکست و رفت . نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم .

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت : وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی . برو به کف آشپزخانه نگاه کن . آنجا نزدیک در، چند گل پیدا می کنی  .

آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است . خودش آنها را چیده  .صورتی و زرد و آبی . آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه . هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی .


در این لحظه احساس حقارت کردم ، اشکهایم سرازیر شدند . آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم . بیدار شو کوچولو ، بیدار شو . اینا رو برای من چیدی؟ گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم نمی بایست اونطور سرت داد بکشم .


گفت : اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان . گفتم : من هم دوستت دارم دخترم و گلها رو هم دوست دارم خصوصا آبیه رو .


گفت : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو  ...

[ پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

بدون خداحافظی رفتیم  و با یک سلامی دوباره برگشتیم . سلام به همه دوستای گلم . نماز روزه هاتون قبول . مرسی از همه شمائی که به ما لطف داشتین و شرمنده از اینکه توی این مدت نتونستم محبت های شما رو جبران کنم . چند روزی میشه که از مسافرت برگشتیم . سفر تابستانی هر ساله ما رفتن به شمال خونه آقا جون و بعد از اونجا به جاهای دیگه . موقع رفتن انقدر سرم شلوغ بود که نتونستم کامنت بذارم و ازتون خداحافظی کنم .

و اما چی بگم از وروجکم که با کارها و شیرین زبونیهاش دل همه رو برده و کوچکترین فرصتی رو برای بازی کردن و شیطنت از دست نداد .

خونه آقاجون دوروبرش انقدر شلوغ بود که حسابی بساط بازیش به راه بود . از صبح که بیدار میشد با مهنا جون ( دختر دائیش ) و بعضی از روزها با بهار و محیا ( دختر خاله هاش ) مشغول بازی بود . اصلا حاضر نمیشد یک لحظه رو از دست بده منم وقتی میدیدم از بازی با بچه ها توی محیط باز لذت میبره زیاد بهش سخت نگرفتم .

حالا این دو ماهه رو سر فرصت براتون تعریف میکنم .

[ چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آوین ما در روز 26 شهریور ماه 1387 در بیمارستان نبوی شهر دزفول بدنیا اومد آوین در زبان اوستا به معنای زلال مثل آب و در زبان کردی به معنای عشق آمده است
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب