آوين مشعل چی
سرخی عشق در زلالی آب 
قالب وبلاگ

ولنتاین خوبه وقتی که تو پیشمی * * * حس خوبیه که تو هم عاشقمی

ولنتاین واسه تو دلمو کادو می گیرم * * * با تو می مونم تا ابد وقتی بمیرم

ولنتاین مبارک

 ولنتاین بهانه ایه برای ابراز علاقه به همنوع

خوشکل مامان و بابا ولنتاین مبارک

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

شیطون کوچولوی من به دیدن فیلم خیلی علا قه داره .مخصوصا فیلمهایی که اکثر بازیگرهاش بچه ها باشن . ((گربه آوازه خوان )) یکی از اون فیلمهاست که وروجک با اشتیاق تمام به تماشای اون نشست.وقتی صداش کردم که آوین برو بخواب (خواب بعد ازظهر)

گفت "مامانی فیلم ناراحت میشه اگه نبینمش"

دلم بهم میگه کم بود، حالا ناراحت میشه افتاد سر زبونش.

دیدم خیلی داره با اشتیاق نگاه میکنه، گفتم په برو بالشت وپتوتو بیار اینجا بخواب. تا بلکه موقع تماشا خوابش ببره.منم مشغول کارهام بودم که دیدم صدای گریش اومد . پتو رو کشیده بود رو سرش وزارزار گریه میکرد .ترسیدم گفتم چی شده مامانی؟؟؟؟؟؟ دیدم میگه من بابامو میخواااااام

تازه فهمیدم آخر فیلم دختر کوچولویی که باباشو گم کرده بود پیداش میکنه وتوی بغل هم گریه می کنند0دخترمهربون منم احساساتی میشه وبابا مسعودشو میخواد!

فداش بشم  هق هق کنان میپرسید" چرا بابای گلدونه تنهاش گذاشت؟؟؟بابا مسعودم کی می آد خونه؟؟؟" نمیدونستم چطور آرومش کنم0  بغلش کردم وگفتم : عزیزم ،بابایی کلاسه شما بخواب، بیدار بشی  بابا هم اومده 0اصلا منم پیش دخترم میخوابم0

با همون گریه گفت:"شما برو اون طرف بخواب من میخوام تنها بخوابم وبه بابام فکر کنم!!!!

بلههههههههههه!!! دختر عشششششق باباشه ، بابا عاشق کاراشششششه!!

وروجکم خیلی باباییه ولی  مامانشو هم بی هوا نمیذاره0 هر وقت ازش میپرسن بابا رو بیشتر    دوست داری یا مامانو؟؟؟؟ میگه"  هم بابا هم مامان"

 مامان و بابا قربون این  نازنین دختر

یه روز بابا داشت به اخبار شبکه خبر گوش میداد ومنم مشغول صحبت با تلفن بودم0 سرو صدا زیاد شده بود ومن با اشاره گفتم، صدا رو کم کن و در مقابل اشاره دیدم که برو توی اتاق صحبت کن0چشمهای تیز بین شیطونک زرنگم از این اشاره ها به دور نبود0 بعد از چند دقیقه که اومدم بیرون، دید نشستم و حرفی نمیزنم، دستاشو زد به کمرشو وابروهاشو تو هم کشید و گفت" بابا مسعود، کسی با زنش اینجوری رفتار میکنه؟؟؟ "بابایی که جا خورده بود گفت مگه من چی کار کردم 0جواب داد" کسی به زنش میگه برو توی اتاق که ناراحت بشه؟؟؟.به مامان بگو ببخشید 0 ازش معذرت خواهی کن "

ای جاااااااااااااانم !انقدر صورتش توی اون لحظه خوردنی شده بود که نزدیک بود قورتش بدیم

 خلاصه اینکه بابا مسعود به گناه نکرده متهم وبعد هم توبیخ شد

[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

مدتیه به خوانندگی علاقه زیادی پیدا کرده .هر روز میره روی مبل و یا سوار سه چرخه اش میشه و میاد وسط سالن و یه چیزی هم به عنوان میکروفن میگیره تو دستش و صداشو آزاد میکنه . آهنگ یه حرفهایی رو خیلی خوب می خونه . وقتی هم شروع می کنه ،  من یا بابا مسعود باید روبروش باشیم که مورد خطابش  قرار بگیریم ( یعنی دارم برای شما می خونم ) و هر جا لازم باشه دستهای کوچولوشو میگیره به طرفمون و با  کلی عشوه و ادا  می خونه .

 فکر میکردم فقط از روی چیزهایی که می شنوه  میخونه ، داشتم کتاب می خوندم که دیدم باز شروع کرد اما این بار از روی شعری بود که خودش گفته بود .

بله ، وروجک ما شاعر هم شده منم همونطور که سرم تو کتاب بود فقط  شروع کردم به یادداشت کردن که :

تو این مدت عشقم می دونستم که تو هم چیکار کردی با من

تو که می دونستی که منم دیگه با تو عاشق نمی شدم

تو این مدتم بیا با هم خاطره داشته باشیم

باید بمونی واسه ی من

همیشه باید بمونم واسه ی تو 

اینم عکسهاش موقع خوانندگی

اینم تعظیم آخر آهنگشه



[ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

دختر نازم انقدر شیرین زبونی که اگه غفلت کنم احساس میکنم کلی ازت عقب می مونم . البته حرفات  خیلی قشنگ تر از چیزهایی که مامانی مینویسه و دوست دارم خیلی قشنگ تر توصیفت کنم  ولی چیکار کنم که قلم مامانی بهتر از این نمی چرخه .

این روزها  " دلم میگه " و " دلم می خواد " شده  ورد زبونش . هر چیزی که می خواد میگه (( مامانی دلم بهم میگه آوین یه آدامس بخور  یا دلم میگه حالا زوده بخوابی و باز هم  دلششششش میگگگگگه . . . )) مخصوصا موقع غذا خوردن ، تا یه قاشق خورد ،  نفس عمیقی میکشه و میگه (( دلم بهم گفت دیگه سیر شدی ، نمی خواد غذا بخوری ))

اینکه بچه ها هر جایی هر چیزی که دلشون می خواد بیان کنند ، شاید یه چیز طبیعی باشه . من سر این موضوع خیلی حساسم و همیشه به آوین گوشزد میکنم که هر چیزی می خوای به مامان و بابا بگو .

خونه عمو مصطفی مهمون بودیم که آوین خانم هوس کلوچه کرد و گفت " زن عمو میشه بهم کلوچه بدی ؟؟؟؟؟؟ "

وقتی اومدیم خونه بهش گفتم مامانی مگه من نگفتم هر چیزی می خوای به خودم بگو برات میخرم . چرا به خودم نگفتی ؟؟؟؟؟؟؟ همونطور که داشت بهم نگاه میکرد و به حرفهام گوش می داد یه دفعه دستاشو گذاشت روی هم و گفت (( خب عزیزم ، دلم کلوچه می خواست ، شما کلوچه داشتی  بهم بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )) برای اینکه کم نیارم گفتم خب بهم می گفتی ، اومدیم خونه بهت می دادم .

فوری جواب داد (( من اونجا دلم کلوچه می خواست . الان که کلوچه نمی خوام !!! ))

انقدر حرکات دستاش و صورتش در حین گفتن این حرفها خوشگل و با مزه شده بود که ، برای چند ثانیه فقط نگاش کردم و بعد هم خندیدم . گفت (( چرا نگاه می کنی ؟؟؟؟ ، چرا می خندی ؟؟؟؟ ))

بغلش کردم وگفتم اگه این زبونو نداشتی، چی کار می کردی ؟؟؟؟ گفت (( اونوقت نمی تو نستم حرف بزنم  ))

شیطونک عادت داره موقع خواب بعد از داستان و شعرهایی که براش میخونم ، وقتی تنها شد باید خودش هم برای خودش داستان بگه تا خوابش ببره . چند شب پیش که داستان گفتنهاش طولانی شده بود . خیلی جدی بهش گفتم آوین بسسسه ، دیگه بخواب . 4 تا کلمه گفتم چی جواب داد ؟؟؟؟؟؟ (( مامان ببین ، داریم با هم زندگی می کنیم . کسی با دخترش اینجوری رفتار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به جای داد زدن بخواب )) گفتم : مگه من چی گفتم ؟ خوابم میاد شما هم بخواب دیدم میگه (( پس نمی خوای بیای از دخترت معذرت خواهی کنی که سرش داد زدی ؟! ))

مثل عسل شیرین و با مزه ای ، شیرییییین زبوووووونم

[ چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]

هفته گذشته خیلی بهمون خوش گذشت . خاله اکرم و عمو رضا ودایی جون (دایی مامانی) و زن دایی برای تعطیلات زمستونی اومده بودن خونمون .

وروجکم با خاله اکرمش سرگرم شده بود و از اونجایی که همیشه دنبال فرصته برای بازی ، کلی خاله اکرمشو به بازی گرفته بود و همش میگفت (( خاله ارکم  بیا بریم مامان بازی . مثلا شما دخترم بودی )) بعد هم صداش میکرد (( دخترم ، عزیزم ، مامانی ، خونه بمون تا مامان بره خرید . باشه قشنگم ؟ )) حتی موقع خواب هم میگفت (( دخترم عزیزم بریم برات داستان بگم تا بخوابی ))

به اتفاق هم به یه سفر سه روزه تا بندرگناوه و سواحل خلیج فارس رفتیم که واقعا زیبا بود جاتون خالی توی اون هوای تقریباً سرد کنار ساحل قدم زدن و دویدن بسیار لذت بخش بود و از اون بهتر صدای خنده های  ملوسکم  بود که  با ذوق فراوان به دنبال بابا مسعود میدوید و با هم بازی میکردن . خوش به حال بچه ها با اون دنیای قشنگ کودکانه .

اولین حضور آوین کنار خلیج فارس

بعد از یک هفته که مهمونامون میخواستن برن باز هم شروع کرد به بهانه گیری که (( اگه برین تنها میمونم  تو رو خدا بمونین دلم براتون تنگ میشه و... )) 

قربون دختر مهربون و مهمون نوازم برم

 

[ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ اعظم مامان آوین ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آوین ما در روز 26 شهریور ماه 1387 در بیمارستان نبوی شهر دزفول بدنیا اومد آوین در زبان اوستا به معنای زلال مثل آب و در زبان کردی به معنای عشق آمده است
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب