آوين مشعل چی

سرخی عشق در زلالی آب

+ سفر به سواحل خلیج فارس

هفته گذشته خیلی بهمون خوش گذشت . خاله اکرم و عمو رضا ودایی جون (دایی مامانی) و زن دایی برای تعطیلات زمستونی اومده بودن خونمون .

وروجکم با خاله اکرمش سرگرم شده بود و از اونجایی که همیشه دنبال فرصته برای بازی ، کلی خاله اکرمشو به بازی گرفته بود و همش میگفت (( خاله ارکم  بیا بریم مامان بازی . مثلا شما دخترم بودی )) بعد هم صداش میکرد (( دخترم ، عزیزم ، مامانی ، خونه بمون تا مامان بره خرید . باشه قشنگم ؟ )) حتی موقع خواب هم میگفت (( دخترم عزیزم بریم برات داستان بگم تا بخوابی ))

به اتفاق هم به یه سفر سه روزه تا بندرگناوه و سواحل خلیج فارس رفتیم که واقعا زیبا بود جاتون خالی توی اون هوای تقریباً سرد کنار ساحل قدم زدن و دویدن بسیار لذت بخش بود و از اون بهتر صدای خنده های  ملوسکم  بود که  با ذوق فراوان به دنبال بابا مسعود میدوید و با هم بازی میکردن . خوش به حال بچه ها با اون دنیای قشنگ کودکانه .

اولین حضور آوین کنار خلیج فارس

بعد از یک هفته که مهمونامون میخواستن برن باز هم شروع کرد به بهانه گیری که (( اگه برین تنها میمونم  تو رو خدا بمونین دلم براتون تنگ میشه و... )) 

قربون دختر مهربون و مهمون نوازم برم

 

نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ زمستان و سرما

آی بچه ها زمستونه               فصل تگرگ و بارونه

برف میاد از آسمون              نعمت میاره برامون

زمستون با ننه سرماش از راه رسید وبا اومدنش خانم کوچولوی ما رو هم همون روزهای  اول اسیر خودش  کرده و  این باعث  شده  دخملم  روزهای  سختی  رو  پشت سر بذاره 

یه سرما خوردگی شدید همراه با تب ، سرگیجه ، گلو درد ، تهوع و از همه مهمتر بی حالی

انقدر حالش بد بود که همش تو رختخواب  بود ونمی تونست از جاش بلند بشه وقتی خواستم آمادش کنم بریم  دکتر تا از جاش بلند شد با صدایی گرفته گفت (( مامان قلبم داره تند تند میزنه ، سرم گیج میره ، بغلم کن))  دورش بگردم تا حالا اینجوری ندیده بودمش

از اونجایی که هیچ وقت آوینو تو عمل انجام شده  قرار نمیدم خصو صا در مورد دکتر و آمپول  و میدونستم این حال بدش حتما آمپول می خواد بهش گفتم مامانی الان میریم پیش آقای دکتر شربت و آمپول میده  خوب میشی .یه دفعه گفت (( اووووووف  مامان تو رو خدا آمپول نه . )) همونطور که حدس میزدم دکتر آمپول تجویز کرد و بابا مسعود هم موافق بود و گفت با آمپول زودتر خوب میشه ولی من اجازه ندادم  و گفتم باید خودش هم بخواد . تا دو روز بعد با وجود خوردن شربت تغییر چندانی نکرده بود ، بهش گفتم عزیزم بریم آمپولتو بزنیم زود زود خوب بشی !!؟؟ فداش بشم انقدر خودش هم اذیت شده بود که دیدم لبهای خوشگلشو آویزون کرد و با سرش گفت آره .خلاصه اینکه آمپولو زد. یه کوچولو هم گریه کرد وهمش میگفت حالا دیگه چه جوری بشینم ؟؟؟ خدا رو شکر الان چند روزی میشه که دیگه خوب خوب شده.

 شما هم مواظب خودتون باشین .

 

نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عکس های خانوادگی

به خاطر حجم عکسها لطفا به ادامه مطلب برید

...
ادامه مطلب
نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بیا به همدیگه قول بدیم

(( بیا به همدیگه قول بدیم )) این جمله ای که کوچولوی شیطونم این روزها زیاد تکرار می کنه یعنی قول میده و از من هم قول می گیره به این صورت که در برابر شیطنت های زیاد وقتی میبینه از دستش ناراحتم ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تغییرات

بچه ها تو هر مرحله از رشدشون دچار تغییراتی میشن که   شیرینی و شوری کارهاشون کنار همدیگه ست و فقط با آرامش میشه باهاشون کنار اومد .

...
ادامه مطلب
نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ لحظات شیرین

وقتی با خودم فکر میکنم میبینم چقدر لحظات شیرین بزرگ شدن یه بچه برای هر مادری زیباست برای من اونقدر زیباست که دوست دارم ثانیه به ثانیه این لحظات رو ثبت کنم ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سفرنامه شمال

اواخر شهریور بود که از شمال برگشتیم . جاتون خالی هوای خنک ، طبیعت زیبا ، کوه ، جنگل ، دریا و هر از گاهی مسافرت چند روزه به جاهای دیگه باعث شد ...

برای دیدن ادامه مطلب و همچنین عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید

...
ادامه مطلب
نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تولد سه سالگی آوین جون

آوین شیرین من تولدت مبارک

 

 

امروز دختر خوشگلم سومین بهار زندگیشو پشت سر گذاشت و شمع سه سالگیشو با اون لبهای خوشگلش فوت کرد . هر سال که شمع تولدش رو فوت میکنه و بزرگتر میشه ما ( مامانی و بابائی ) بیشتر از پیش خوشحال میشیم و خدا رو شکر می کنیم که همچین هدیه زیبائی بهمون داده . آوین کوچولو از چند روز قبل که خبر داشت تولدشه خیلی هیجان داشت و هر روز میپرسید پس کی تولدم میشه ؟ تا روز تولدش که از صبح  شاید بیشتر از 10 بار پرسید (( امروز تولدمه ؟؟؟؟؟ )) وقتی بهش گفتم "شب بشه مهمونا بیان " برای اومدنشون لحظه شماری می کرد می رفت کنار پنجره و می گفت " مامان ببین شب شده پس چرا مهمونا نیومدن"

 

موقع آماده شدنش بغلم کرد و گفت مامانی مرسی که برام تولد گرفتی . از اونجائی که تازه از مسافرت برگشتیم یه جشن خودمونی گرفتیم جای شما خالی بسیار خوش گذشت و به آوین بیشتر . وروجک ما اونشب همش تو رقص بود و سر کادو باز کردن حسابی ذوق می کرد و بعد از همه مهمونا به خاطر کادوهاشون تشکر کرد .

اینم بگم که دخترم از امشب توی تخت بزرگتری که ما براش کادو تولد گرفتیم میخوابه آخه تخت قبلیش دیگه براش کوچک شده بود چون ماشالله قد کشیده و بزرگتر شده .

نویسنده : اعظم مامان آوین ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران()   لینک